Outbound Links (22)
- www.blogfa.com
- bigane.blogfa.com
- elham-nevesht.blogfa.com
- cast-away.ir
- www.1mi-ra.blogfa.com
- new-nr.blogfa.com
- andoheravi.blogfa.com
- sepidedamvalimoo.blogfa.com
- g-elareh.blogfa.com
- www.ghasedak-flight.blogfa.com
- mah-bitardid.blogfa.com
- perjury.blogfa.com
- kenchoo.blogfa.com
- hashienevis.blogfa.com
- agent-cell.blogfa.com
- soolaan.blogfa.com
- www.adameaval.blogfa.com
- www.rangynak.blogfa.com
- gooliaa.blogfa.com
- www.freeonlineusers.com
- pichak.net
- >>show all
Widget:
wino.blogfa.com 
wino.blogfa.com is ranked 14,767,207 in the world (among the 30 million domains), and this website gets very low of visitors.It has 15 backlinks,and Reach rank is about 13,226,462 .Web Server Software use Microsoft-IIS/7.5 , Site IP is 38.74.1.53 and page download cost 0.59869s,speed is about 55Kb/s.This site is estimated worth about $-4,726 USD.Webpage charset is utf-8 and last updated on Jun 19 2013 09:15:53 GMT.
Site Seo Analytics
-
1.Title (length:24)
پیچش ثانیه ها -
2.<meta> Keywords (2)
-
3.<meta> Description (length:26)
پیچش ثانیه ها - -
4.<h1> tag (1)
کد گوگل پلاس پیچک -
5.<h2> tag (0)
-
6.<strong> tag (4)
پرنده ها تقدیرشان این است که در افق پر بزنند. این خصلت آن هاست. بروند و هرگز دیده نشوند. هیج جای این ماجرا گزنده نیست. فکر می کنم این مطلب عمیقی باشد. این که پرنده ها "پرنده اند" و این زیباییه طبیعت است. رفتن و گم شدنشان هم همینطور... آری گم شدنشان. نمی دانم تا به حال به این واژه تا چه اندازه دقیق شده اید. وقتی می خوانیم "گم شدن" اولین چیزی که به ذهنمان خطور می کند چیست؟ برای من مهمترین قسمت، اهمیت بودنش است. بودن آنچه که دیگر نیست. و نبودنش موجب کاستی می شود. همیشه شدت این گم شدن ها هم ثابت نیست. بعضی چیزها که بودنشان حیاتی باشد وقتی گم بشوند قسمت هایی از درونمان را هم با خودشان می کَنند و گم می کنند. حال و هوایی که داشتیم را دیگر نمی توانیم پیدا کنیم. به نظر می رسد در این حالت بهترین کار ممکن صبر کردن باشد. ولی من فکر می کنم صبر همان راه طولانی و خسته کننده ای است که مرگ به دنبالش است. این که چیز های لعنتی گم می شوند هم عجیب است. عجیب است که چه اندازه می توانند ما را بی قرار کنند. برای شبهایی که متمایز بوده حقیقتی که وجود دارد و باقی خواهد ماند این است که همیشه می شود به خاطر خواهند آمد و تنها اتفاقی که رخ می دهد دور شدن و از دست رفتنشان است نه فراموش شدنشان. موضوعی که شاید تلخ باشد نا آگاهی و در بعضی موارد بی تفاوتیه پرندست. اینکه پرنده قادر نیست بفهمد گم نشدنش ضروری بود. با گم شدنشان نیاز های ما هم تغییر پیدا می کنند. این تغییر نیاز ها هم حالتی درونی است که هر شخص متناسب با طبیعتش این تغییر نیاز ها را در خود حس می کند. شاید بهترین تصمیمی که می شود برای این گم شدن ها گرفت اجازه دادن به گم شدن است. اجازه بدهیم که پرنده برود گم بشود. مهم نیست که در این مسیر کوتاه و به ندرت درازی که با او بودیم چه اندازه دلبسته و شیفته اش شده باشیم. چه اندازه ما را به وجد آورده باشد. تنها چیزی که مهم است اتفاق رخ داده است. اتفاقی که از ما اجازه ی گم شدنش را می خواهد. یعنی گم شدن اول موجب گم شدن دوم می شود. ما محکوم به زیستن در روزهایی می شویم که مثل سابق نیست. نه گرمایش مثل گذشته خواهد بود و نه سرمایش. باید چشم ها را بست و خود را در دستان سر نوشت و آینده رها کرد. آینده ای که برای ما مثل سقوط در آبشار است و باید با تکان هایی اندک در زمانی کوتاه نقطه ی برخوردمان را با آن انتخاب کنیم. سقوط مسیری است که زیبا بودنش به دست خودمان است. , , پ.ن1: هوش، توانایی تطبیق است با آنچه رخ داده. , پ.ن2: یک نقاشیه زیبا نیازمند ِ رنگ و لعاب و لوازم کافی هم هست. پیکاسو هم دست خالی کاری از پیش نمی برد! -
7.<b> tag (6)
-
8.Nofollow Links (0)
This page has no nofllow links -
9.images (1)
http://www.blogfa.com/ads/banner2/5016830255701.gif(no alt tags)
-
10.Traffic
11.HTTP Header Analysis
HTTP header is messages header of requests and responses in the Hypertext Transfer Protocol (HTTP). HTTP Status Code of wino.blogfa.com is 200
HTTP/1.1 200 OK
Content-Type: text/html; charset=utf-8
Server: Microsoft-IIS/7.5
X-Powered-By: ASP.NET
Date: Wed, 19 Jun 2013 08:42:59 GMT
Connection: close
Content-Length: 3394212.Domain Name Analysis
Host Type Target / IP TTL Other A wino.blogfa.com 38.74.1.53 1799 class:IN 13.Search Engine Spider Simulator
X تبلیغات پیچش ثانیه ها مرگ حقه... ولی مرگ حامد ناحق بود. خدا مخش رد کرده. مطمئنم! نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 2:42 توسط جـ ـــ ـا و یــ ــ ــ ـــد| حسرت آمده ام روی پشت بام. به خانه های اطراف و به جاهایی که دیده می شوند نگاه می کنم. به پشت ِ بام ِ خانه ها. به راهها و جاده هایی که پس از این که کمی پیش رفته اند با مانعی یا چیزی شبیه به آن متوقف شده اند. این روزها باد آدم را می رنجاند. نگاهم را از این خانه می برم روی خانه ای دیگر. از میان پنجره هایشان تو را جست و جو می کنم. تو را که شاید مشغول آغوش گرفتن کسی باشی. این که از این به بعد دیدنت غیر ممکن باشد نزدیک است. حسرتم طوری شده که شبها می ترسم دیوارهای اتاق بر اثر تاثیرش ذره ذره ی تو را از خود بیرون دهند. و یا حسرتم طوری شده که شاید تاثیرش همه ی اهالی این محله را بی خواب کرده است و یا طوری که ستاره ها سرد و تو سری خور شده اند. حسرتم طوری شده که باد خانه اش را پیدا نمی کند. و یا حسرتم طوری شده که ...پ.ن: به ناله کار میسر نمی شود سعدی/ و لیکن ناله ی بیچارگان خوش است... نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 14:23 توسط جـ ـــ ـا و یــ ــ ــ ـــد تطبیق پرنده ها تقدیرشان این است که در افق پر بزنند. این خصلت آن هاست. بروند و هرگز دیده نشوند. هیج جای این ماجرا گزنده نیست. فکر می کنم این مطلب عمیقی باشد. این که پرنده ها "پرنده اند" و این زیباییه طبیعت است. رفتن و گم شدنشان هم همینطور... آری گم شدنشان. نمی دانم تا به حال به این واژه تا چه اندازه دقیق شده اید. وقتی می خوانیم "گم شدن" اولین چیزی که به ذهنمان خطور می کند چیست؟ برای من مهمترین قسمت، اهمیت بودنش است. بودن آنچه که دیگر نیست. و نبودنش موجب کاستی می شود. همیشه شدت این گم شدن ها هم ثابت نیست. بعضی چیزها که بودنشان حیاتی باشد وقتی گم بشوند قسمت هایی از درونمان را هم با خودشان می کَنند و گم می کنند. حال و هوایی که داشتیم را دیگر نمی توانیم پیدا کنیم. به نظر می رسد در این حالت بهترین کار ممکن صبر کردن باشد. ولی من فکر می کنم صبر همان راه طولانی و خسته کننده ای است که مرگ به دنبالش است. این که چیز های لعنتی گم می شوند هم عجیب است. عجیب است که چه اندازه می توانند ما را بی قرار کنند. برای شبهایی که متمایز بوده حقیقتی که وجود دارد و باقی خواهد ماند این است که همیشه می شود به خاطر خواهند آمد و تنها اتفاقی که رخ می دهد دور شدن و از دست رفتنشان است نه فراموش شدنشان. موضوعی که شاید تلخ باشد نا آگاهی و در بعضی موارد بی تفاوتیه پرندست. اینکه پرنده قادر نیست بفهمد گم نشدنش ضروری بود. با گم شدنشان نیاز های ما هم تغییر پیدا می کنند. این تغییر نیاز ها هم حالتی درونی است که هر شخص متناسب با طبیعتش این تغییر نیاز ها را در خود حس می کند. شاید بهترین تصمیمی که می شود برای این گم شدن ها گرفت اجازه دادن به گم شدن است. اجازه بدهیم که پرنده برود گم بشود. مهم نیست که در این مسیر کوتاه و به ندرت درازی که با او بودیم چه اندازه دلبسته و شیفته اش شده باشیم. چه اندازه ما را به وجد آورده باشد. تنها چیزی که مهم است اتفاق رخ داده است. اتفاقی که از ما اجازه ی گم شدنش را می خواهد. یعنی گم شدن اول موجب گم شدن دوم می شود. ما محکوم به زیستن در روزهایی می شویم که مثل سابق نیست. نه گرمایش مثل گذشته خواهد بود و نه سرمایش. باید چشم ها را بست و خود را در دستان سر نوشت و آینده رها کرد. آینده ای که برای ما مثل سقوط در آبشار است و باید با تکان هایی اندک در زمانی کوتاه نقطه ی برخوردمان را با آن انتخاب کنیم. سقوط مسیری است که زیبا بودنش به دست خودمان است. پ.ن1: هوش، توانایی تطبیق است با آنچه رخ داده.پ.ن2: یک نقاشیه زیبا نیازمند ِ رنگ و لعاب و لوازم کافی هم هست. پیکاسو هم دست خالی کاری از پیش نمی برد! نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 16:50 توسط جـ ـــ ـا و یــ ــ ــ ـــد| . مدرسه را یک هفته ای می شود ول کرده ام. آمده ام به این شهر ِ پر هیاهو. این جا همه چیز مثل سابق است. ماشین ها همان صدای همیشگی را دارند. باز هم میان آن دو خط ِ جاده می رانند و منحرف شدنشان به ندرت اتفاق می افتد. یک چند روزی می شود میهمان آشنای عزیزی هستم. همگی خوب و مهربانند و مرا هم بسیار دوست دارند. با یکدیگر به خوبی رفتار می کنند و مهمترین چیز برایشان مهر و وفاست. خیلی وقت می شد که همچین حسی را نداشتم. اینجا همه چیز برایم مهیاست. تنها مشکلی که پیش آمده وجود پشه ای است که سر و کله اش از دیروز در اتاقم پیدا شده. خیال دارم نابودش کنم. دیشب به کلی بازوی چپم را از کار انداخته. شب ها شجریان گوش می دهم. گاهی هم یک چند نخ سیگاری روشن می کنم. البته بعد از این که همه خوابیدند. دوست ندارم در موردم افکار ناخوشایندی داشته باشند. شجریان به خوبی می تواند مرا از این دنیا جدا کند. گاهی حس می کنم تاب و تحمل این صدا را ندارم. مرا می نشاند رو به روی خودم. و این کمی برایم وحشتناک است. همین را بدانید که از زیباییه این وحشت هرچه بگویم کم گفته ام. خیال دارم کمی بیشتر اینجا بمانم. تنهایی ام را تا حدودی بدست آورده ام. از این که این ها هم مرا بشناسند کمی می ترسم. ولی تمام سعی ام بر این است که آدمی عادی و سالم به نظر برسم. بله سالم. مدتی است به این نتیجه رسیدم که من آدمی نیمه سالمم. بسیاری از کارهایم دلیل خاصی ندارد. کارهایی که کمتر آدم عاقلی انجام می دهد. نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 14:41 توسط جـ ـــ ـا و یــ ــ ــ ـــد می شود گفت بین خوشی و ناخوشی بلاتکلیفم. روی هم رفته اوضاع مسخره ای شده. هر بار که باید از اتفاقی ناراحت شوم این فکر که "من هیچ دلبستگی ای به امر موجود ندارم" کاملاً متوفقم می کند. ما شرقی ها آدمهای بدبخت و حساسی هستیم. می توانیم ماه ها و سالها بدون لحظه ای شادی گریه کنیم. می توانیم ساعت ها به یک نقطه روی دیوار چشم بدوزیم و به موضوعات ِ محال فکر کنیم. ما بلند پروازی های ناامید کننده ی مضحکی می توانیم داشته باشیم. گاهی هم با خودم می گویم همه ی این ها... همه ی این حماقت ها خیلی زیباست. هیچ آدمی در هیچ کجای زمین به غیر از اینجا نمی تواند همچین افکار بی شالوده ای داشته باشد. زیبایی اش کمی تهوع آور است اما زیباست. مثل این است که مدت خیلی طولانی ای را در مترو سر پا بایستی و از بعد از سر پا ماندن بسیار(مثلا بعد از 15 ایستگاه) یک جای خالی برایت پیدا شود ولی تو هیچ رغبتی به نشستن و دنج گرفتن نداشته باشی. همین سر پا ماندن را بیشتر دوست داشته باشی. و یا مثلاً بگویی بنشینم که چه؟! آسودگی به ما نیامده.باید زجر کش شویم. آخرش هم ممکن است بخواهی سرت را بدن هیچ وقفه ای به مدت 10 دقیقه و یا کمی بیشتر (در صورت امکان) به دیوار و جاهای سخت بکوبی که اینجا در حال انجام چه غلطی هستی؟! بعضی ها هم این روزها دل خوش کرده اند. به همه شان باید گفت نگران نباشید. اگر قرار باشد اوضاع خوب شود(که فرض محال است) خوبی اش را من و شما هرگز نخواهیم دید! این هااز همه بیشتر حس ترحم بر می انگیزند. یکی بیاید مرا از دست این افکار پریشان نجات دهد. یعنی گولم بزند... نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 13:37 توسط جـ ـــ ـا و یــ ــ ــ ـــد| ثروت بزرگترین ثروت در زندگی برای هر انسانی شدت امید به ادامه دادن آن است. نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 0:35 توسط جـ ـــ ـا و یــ ــ ــ ـــد بعضاً یک اتفاق در زندگی آدم تاثیر تمام و کمالی دارد. اغلب ما قبل از اینکه حادثه رخ دهد هیچ تصویری از وقایع و جریان های آن در ذهن نمی توانیم داشته باشیم. لیکن بدون هیچ تصویری از آن به استقبالش می رویم و بعد از آن است که تمام گذشته به کلی فراموش و گم می شود و ما در حادثه غرق می شویم. بسیاری نمی توانند گریزی از آن پیدا کنند و بدون اینکه حتی خودشان به موضوع آگاه باشند تمام آینده را از دست می دهند. حادثه می شود تمام لحظه های گذشته و آینده و ما فقط در یک جریان خاص سیر می کنیم. تمام وقایع را از دریچه آن می نگریم و وقایع دنیای اطرافمان را بر اساس آن قضاوت می کنیم. به عبارت دیگر کل زندگی ما را در اکثر مواقع فقط یک حادثه تشکیل می دهد. هر چند ممکن است به ظاهر زندگیمان طوری به نظر برسد که گویی شامل جزئیات بسیاری است. ولی غلظت این جزئیات در مقایسه با "حادثه" بسیار بی اهمیت است. نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:4 توسط جـ ـــ ـا و یــ ــ ــ ـــد جان ِ عشاق هر چیزی که بخواهم در موردش فکر کنم باعث خستگی ام می شود. تنها فکر کردن در مورد تو باعث آرامشم است. خیال ِ آمدن و بودن تو است که کمی تسکینم می دهد. فکر ِ این که دوباره دستهایت را در دستانم داشته باشم و با تو جایی خلوت کنم بی اندازه آرامم می کند. باعث شده ای تحمل اینجا برایم سخت شود. فقط می خواهم هر چه زودتر اینجا را ترک کنم. اگر تو را از روزهایم حذف کنم به کلی اسف بار می شود. حتی نمی خواهم راجبش حرفی بزنم. اگر اتفاقی بین ما قرار است رخ دهد منتظرش می مانم. امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی پیش رود. برای اتفاقات بد نمی دانم آمادگی دارم یا نه... فقط دوست دارم تا آنجا که بشود پیش روم. به هر حال "هر متهمی دوست دارد حکمش را تا آنجا که می تواند عقب بیاندازد"17 اسفند 91جاوید نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 21:1 توسط جـ ـــ ـا و یــ ــ ــ ـــد| پاره ترین قسمت دنیا پاره ترین قسمت دنیاکفش هایم کو؟!دم در چیزی نیستلنگه ی کفش من این جاها بود!زیر اندیشه ی این جا کفشی!مادرم شاید اینجا دیشب کفش خندان مرا، برده باشد به اتاقکه کسی پا نتپاند درآنهیچ جایی اثر از کفشم نیستنازنین کفش مرا درک کنیدکفش من کفشی بود کفشستان!و به اندازه انگشتانم معنی داشت...پای غمگین من احساس عجیبی داردشست پای من از این غصه ورم خواهد کردشست پایم به شکاف سر کفش، عادت داشت...!نبض جیبم امروز تندتر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروبکوپن مرغش باطل بشود...جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق که پی کفش، به کفاش محل خواهد داد "خواب در چشم ترش می شکند"کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بودسیزده سال و چهل روز مرا در پا بود"یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود"دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید!کفش من می فهمید که کجا باید رفت،که کجا باید خندیدکفش من له می شد گاهیزیر کفش حسن و جعفر و عباس و علیتوی صف های دراز من در این کله ی صبح، پی کفشم هستمتا کنم پای در آنو به جایی برومکه به آن نانوایی می گویند!شاید آنجا بتوان، نان صبحانه ی فرزندان را توی صف پیدا کردباید الآن بروم،... اما نه! کفشهایم نیست! کفشهایم... کو؟!پی نوشت: "پاره ترین قسمت دنیا" عنوان شعری از کیومرث صابری که توسط یکی از خوانندگان وبلاگ برایم فرستاده شده است... مرا ذوق زده کرد! نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 10:57 توسط جـ ـــ ـا و یــ ــ ــ ـــد| به طرز باور نکردنی ای در حال ادامه ی زندگی هستم. یک اتفاقاتی همیشه برای بعضی ها رخ می دهد.حالا معتقدم که نوع و شدت آنها با طبیعت هر انسانی رابطه ی مستقیم دارد. اگر زندگی شامل جریان های گوناگونی باشد همه ی اینها در واکنش با من همیشه یک حاصل دارند. اتفاقات ِ خوب رخ دادنشان برای آدمی مثل ِ من محال است و این موضوع هیج ربطی به نوع اتفاق ندارد. بلکه کاملاً متاثر از طبیعت انسانی من است. شاید این موضوع برایتان باور نکردنی باشد که هیچ شکایت و حسرتی هم از این بابت ندارم. یعنی نمی توانم که داشته باشم. اصولاً آدمی که اتفاقات ِ خوب را تجربه نکرده باشد چه حسرتی می تواند داشته باشد. تنها درکی که از خوشبختی برایم روشن است به واسطه ی رویاهای کودکی ام حاصل شده. رویاهایی که آن روز ها هم به ندرت سراغم را می گرفتند و حالا هم به اندازه ای از آن دوران فاصله گرفته ام که تقریباً همه شان محو و گم شده اند. این مفاهیم ِ خوب و بد و یا تلخ و شیرین حالا به صورت قرار دادی در مغزم جای گرفته اند. چیز هایی که با کمک شان می توانم یک فرد ِ معمولی میان مردم به نظر برسم. چیزهایی که صرفاً بروز کردنشان از آدمی مثل ِ من به معنیه وجود داشتنشان نیست... حالا همه چیز پوچ و بی معنی است آنقدر پوچ و بی معنی که از ادامه ی نوشتن این پست هم صرف نظر می کنم. نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 14:24 توسط جـ ـــ ـا و یــ ــ ــ ـــد جاوید درباره همیشه داستان یک چیز است. همیشه یک جور شروع می شود و جور دیگر پایان می یابد. ما جزئیات بی ارزشی هستیم. حقیقت این است که روزی به مضحک ترین وجهی خواهیم مرد و شدت مسخره شدنمان به نسبت شدت تلاشمان در تغییر است. "جاوید" منو خانه ایمیل پروفایل آرشيو خرداد 1392اردیبهشت 1392فروردین 1392اسفند 1391بهمن 1391دی 1391آذر 1391آبان 1391مهر 1391شهریور 1391مرداد 1391تیر 1391خرداد 1391اردیبهشت 1391فروردین 1391بهمن 1390دی 1390آذر 1390 پيوند ها خیالِ خیسِ سالهای سردِ انتظار بخیر باددور افتاده: یادداشت هایی در باب سینما و ادبیات و...پنجره ي دلم بی پرده راست می گویدوقتی در مَتن ِ خیابان سُقوط میشویکاشی ها را خیال من آبی می کندسپیده دمی که بوی لیمو می دهدو پرسه هایی که تا ادامه می رونددر خـــواب و بــــیــــــدارمـ ـاه بی تـ ـردیـ ـدشهادت دروغخـــودمــــونـــیحاشــیه نویسسرهنگآیینه هاآدم اولرنگینکجاده
