Outbound Links (146)

  • Title Length:18

    تلاجن-Talajen
  • <meta> Keywords Count:9

    تلاجن-Talajen,noori-shivan, Blog, Weblog, Persian,Iran, Iranian, Farsi, Weblogs
  • <meta> DescriptionLength:89

    تلاجن-Talajen - شعر ،نقد و مقالات ادبی و ... - تلاجن-Talajen
  • <h1> tag

    Warning:No <h1> tag
  • <h2> tag

    Warning:No <h2> tag
  • <strong> tag

    دیباچه ای برادبیّات عاشورایی[1]
     
          کنار پنجره
     
    هر چند پایانی ندارد انتظارم
    هی لحظه لحظه، لحظه ها را می شمارم
     
    بودایم و تا نیروانای حضورت
    دست از تلاش عاشقانه بر ندارم
     
    از دست های بسته ی من می نوازد
    تار تنیده بر گلوگاه سه تارم
     
    در باطل السّحری به نام قرن غربت
    جادوی چشمت هم نمی آید به کارم
     
    می سوزد این جا کاروانی از سیاووش
    در آتش سودابه های روزگارم
    تکثیر سیمرغ است و زال و چوبه ی گز
    در خود چگونه نشکند اسفندیارم
     
    شعری شبیه تیر آرش تا رهایی
    می جویم امّا می گریزد از مدارم
     
    جز تلخی پاییز پی در پی چه مانده
    درکام سرگردانی ایل و تبارم
     
    در جبر بودن های بی تو، چاره ای نیست
    امروز هایم را به فردا می سپارم
     
    با خطّ میخی، نازنین یا هر چه امّا
    این بیت را بنویس بر سنگ مزارم
     
    در فصل داغ رویش دیوار و آهن
    خود رابه جای پنجره جا می گذارم
     
     
    سیمای علی (ع)   در آثا ر نیما یوشیج
     این مطلب با همین عنوان در شماره ی 6223 روزنامه ی« قدس خراسان » در شهریور 1388 چاپ
     شد
    آن کس که نه با علی
    (
    ع
    )
    دل خویش بباخت
    چیزی نشناخت  گر چه بسی چیز شناخت
    در ساخت دلم به هر بدی ،  لیک  دلم
    با آن که بد علی به لب داشت، نساخت
     
    با دانش هر کس از رهی کار بساخت
    در دایره ی سرگشته چو پرگار بتاخت
    رانی اگرم و گر که خواهی بنواخت
    نشناخته رفت آن که علی را نشناخت.
    (
    دیوان،ص524
    )
     
    محمود علی
    (
    ع
    )
    عابد و معبود علیست
    وز جمله ی آفریده مقصود علیست
    گفتی که علی که بود؟ فاشت گویم
    بودی به میان نبود ور بود علیست
    صد بار شکست و بست و درهم پیوست
    تا نام علی مرا در آیینه ییست
    من بگسلم از تو با جفای تو و لیک
    از مهر علی دلم نخواهد بگسست
    گفتی  ثنای  شاه   ولایت  نکرده ام
    بیرون ز هر ستایش و حد وثنا علیست
    چونش ثنا کنم که ثنا کرده ی خداست
    هر  چند چون  غلات  نگویم ، خدا علیست
    شاهان بسی به حوصله دارند مرتبت
    لیکن چو نیک در نگری، پادشاه علیست
    گر  بگذری  ز مرتبه ی  کبریای حق
    بر صدر دور  زودگذر،  کبریا  علیست
    بسیار حکم ها به خطامان  رود ، ولی
    در حقّ آن که حکم رود بی خطا، علیست
    گر بی خود و گر بخود، اینم  ثناش بس
    در  هر  مقام  بر لبم آوای  یا علیست
    آمد سحرو مراست مصحف در پیش
    آن گاه چراغی چو چراغ دل خویش
    ورد سحر اهل دلش همره باد
    یارب تو بپرهیزش از هر کم وبیش
     
    آمد سحر و نوای ماذن برخاست
    افزوده به هر فزوده ور کاسته کاست
    یک سوی چراغ و مصحف و سویی دوست
    بنگر چه قیامت و چه توفیق آراست
    منابع محفوظ
    سرودم تو را عاشقانه ترین یاعلی
    وآغوش باز خدا در زمین یا علی
     
    صمیمانه تر  از  تو آیا کسی دل سپرد
    به قانون ایمان و عشق و یقین یا علی؟
     
    تو نسل نخستین اَضدادی وغیرتو
    ندیدم امیری خرابه نشین یا علی
     
    سکوت تو گویا تر از ذوالفقار تو بود
    وهمبوی صد خطبه ی آتشین یا علی
     
    سحر گاه« ُفزتُ  وربِ...» چه دیدی مگر؟
    که جاری شده رودهایی چنین یاعلی
     
    نگین جهان بودی امّا در آن صبح کینه
    جهان گشته انگشتری بی نگین یا علی
     کلاف کلام شما راکسی وا نکرد
    بگو آن چه گفتی به چاه امین یا علی
     
    همان کودک کوچه های شب کوفه ام
    و  محتاج  لطف تو ای نازنین یا علی
     
    و ای  کاشکی  مثل آن کودکان کویر
    شوم لحظه ای با شما  همنشین یا علی
     
     هنوز ازتو چیزی نمی داند این جاکسی
    به جز چاه و خرما و نان جوین یا علی
     
    چه  بغض  غریبی گلوی قلم را گرفت
    توانی ندارد غزل بیش از  این یا علی 
    ای مانده روی دست هایت رنج شالی
    آهوی دریا چشم چالاک شمالی
     
    دریای چشمان تو ، اقیانوس آرام
    آواز تو تندیس زیبای زلالی
     
    لبخند تو رشک هوای بعدِ باران
    « بادا تمام لحظه هایت پرتقالی»
     
    بوی بهار دامنت را منتشر کن
    در رقص با پروانه های این حوالی
     
    تقویم و تکرارش دروغ تازه ای نیست
    باور مکن مرگ خدای خشکسالی
     
    ای کاش می دیدی که پامال چه رقصی است
    رنجی که می بردی به پای دار قالی
    در این هوای ابری افراسیابی
    توران سرای قطعی قحط الرّجالی،
    گُردآفریدی های تو ، بانوی باران
    هرگز نمی گنجد در این قاب خیالی
     
    سال هزار و سیصد و... ویروس تردید
    سال هزار و سیصد و... از عشق خالی
    ای کاش
         یک بار
             فقط یک بار
    کمان را بر می داشتید و
                                   کمین می کردید
    تا مزارع روستایمان دوباره بخندند
    در رقص نازکانه ی عروس گندم زار
    و دست افشانی مستانه ی اوجاها
    و آواز صوفیانه ی بلدرچین
    و خوک های تا دندان مسلح گورشان را گم می کردند
    ای کاش
    یک بار دیگر جمع می شدیم
    در کلبه ی مهربان مزرعه
    و دادگاه هراسه های خیانت کار این همه به تاخیر نمی افتاد.
    با این نهر های خسیس
    ودهان گل گرفته ی داروگ ها
    آب از گلوی مزرعه پایین نمی رود
                                                       پدر!
    اوجا : نوعی درخت با چوب سخت و محکم
    داروگ:  قورباغه ی درختی
    هراسه:  مترسک
    راز نگفته ای و سرود نخوانده ای
    بر مزاردکتر علی شریعتی
      این مطلب با همین عنوان در شماره ی 109 «سوردا ر»در مرداد 1389 چاپ گردید.
    «سلام و ارادت ما را هم به دکتر برسان». این جمله ای بود که بیشتردوستان ،در سفر به« سوریه» بر ما تکلیف کرده بودند .علاقه شخصی و هم چنین پذیرش تکلیف دوستان ، شعله های آتش این دیدار را شعله ورتر کرده بود.
         عصر دومین روز اقامتمان در سوریه با همسر و دوستی دیگر برای دیدار شریعتی آماده می شویم .ازهتل تا پشت زینبیه  که مزار شریعتی  آن جاست ، پیاده به راه می افتیم، دلم قرار نداشت اشتیاق و حسرت کلافه ام کرده بودند ،تلاش می کنم، حالم را از همراهان پنهان کنم امّا ممکن نیست چرا که:
                       گر  بگویم  که مرا حال پریشانی نیست
                       رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ ضمیر
     
     
     
         عبارات و آموزه ها ی سرشارازحس وحرکتش که بامهندسی خردمندانه ای بر کتیبه ی روزگار ثبت و حک شده اند،در جلوی چشمم رژه می رفتند،حس غریبی در دل و بار سنگینی بر دوش دارم، نمی دانم طنین شوق دیدار است یا شرمندگی در برابر معلّم  بزرگی که در کلاس درسش ننشستیم  به کلام نافذش که حاصل «کشف» ، « ایمان» ، «عشق » و« یقین» بود ،گوش جان نسپردیم،معلّمی که در کلاس درسش آسیب شناسانه، پاشنه های آشیل را نشانمان داد،با نگاهی فرا زمانی، نیاز امروزمان را فریاد کشید و هر چیزی را که آن گونه بود به توصیف و تحلیل نشست، نه آن گونه که خود می خواست ویا دیگران.
        ونوشت «خدایا عقیده ام را از دست عقده هایم مصون بدار».
         ونگاشت « ملّت من! من برای تو کاری نکرده ام ،امّا می دانی که با دشمن نساختم».
          وخواسته اش این بود:« دلم می خواهد فقط فریاد بکشم و همه را از فاجعه خبر کنم».
         صدای گوش خراش فروشندگان و دوره گردها که در تمامی اماکن منتهی به زیارت گاه های سوریه مستقر هستند، آزارم می دهد، برای غلبه براین همه آلودگی صوتی، شعر«زندگی » اش را خامشانه زمزمه می کنم .
    در باغ« بی برگی» زادم
    ودر ثروت فقر، غنی گشتم.
    و از چشمه ی ایمان سیراب شدم
    ودر هوای دوست داشتن، دم زدم.
    و در آرزوی آزادی سر برداشتم.
    و در بالای غرور، قامت کشیدم.
    و از دانش، طعامم دادند.
    و از شعر، شرابم نوشاندند.
    و از مهر، نوازشم کردند.
    و«حقیقت»، دینم شد و راه رفتنم.
    و «خیر»، حیاتم شد و کار ماندنم.
    و« زیبایی»، عشقم شد و بهانه ی زیستنم!
         به دروازه ی قبرستان رسیدیم ،دوست داشتم بی تابانه، آن گونه که او بر سر دخمه ها درکنار« اهرام ثلاثه» رفت، بروم.در ابتدا به رسم معمول فاتحه ای نثار اهل قبرستان کردیم.
    تا لب باز کنم ، مرد سوری با اشاره ای ما را به سمت آرامگاه هدایت کرد.با بغض فاصله را پیمودم، نزدیک که می شوی، دست ادب بی درنگی به سینه می چسبد و کمر ارادت ناخواسته خم    می شود.
         نا خود آگاه شعر «سهراب» به یادم می آید. «به سراغ من اگر می آیید /  نرم و آهسته بیایید / مبادا که ترک بردارد /  چینی نازک تنهایی من ». قدم ها آهسته تر و بغض ها گلوگیر تر می شوند.سکوت مبهم اطراف با نجواها و زمزمه ها در هم می شکند ، گه گاه حسرت و هق هقی به گوش می رسد. پشت میله های اتاقکی که مرد و مزار را در بر گرفته ،ایستادیم امکان در بغل گرفتن دکتر وجود نداشت و این دیوار و این میله ها در این لحظه چقدر ملال انگیز و نفرت آورند!
        می خواستم جلو بروم، جلوتر، شاید بتوانم نگفته هایش را بشنوم، نگفته های نسل و دیار و تبارم را نجوا کنم وبگویم، انگاربین روزما و روزگار شما فرقی نیست.
    تو نوشته بودی:
    « گرسنگی فکر از گرسنگی نان، فاجعه انگیز تر است».
    « واستعمار غربی به اسکیموها هم یخچال می فروشد و...».
    ومن می بینم:
    تنهایی هم چنان مرض مهلک قرن ماست.
    استعمار پوست انداخته و هم چنان به تاراج فکرو فرهنگ و سرمایه ملل مشغول است.
    ودر جهان مدرن به تعداد گنجشک ، سنگ وجود دارد.
    و اسباب آسایش روزگار ما، به موازات خود آرامش را قتل عام کرده است.
    و هم چنان هیچ سیاووشی به مظلومی تبار ما نمی رسد.
    وهنوزهم ، کسی« کویر» سرسبزی چون تو نیا فرید.
          وهم چنان رسالت شگفت انسانی، مقهور« نان» و« مد »و
    « مصرف»می شود و...
         سرم را بلند می کنم ایرانیان ازهر شهرو دیاری این جایند وخدا بیامرزی و فاتحه ای نثار می کنند و بر می گردند. بعضی ها هم که خطّی از درد ، عشق ، تنهایی و اضطراب بر پیشانی دارند چیز می نویسند ، عکس می گیرند،  نجوامی کنند و...
    زمزمه ای حواسم را به خود مشغول می کند
          نه، من هرگز نمی نالم / قرن ها نالیدن بس است / می خواهم فریاد کنم /  اگر نتوانستم / سکوت کنم / خاموش مردن بهتر از نالیدن است.(2)
          آن اتاقک که مرد و مزار را در خود محبوس کرده است از دو دیوارش منتهی به دیوار بلند قبرستان است. از پشت شیشه ی پنجره و میله های آهنی، می توانی درون را ببینی. قرآن مجید، تعدادی عکس قاب گرفته در طرح های مختلف ، کتاب اسلام شناسی چهار پوستر نوشته، دسته گلی مصنوعی و دو تابلو که عموما مربوط به شریعتی است، در چشم اندازت خود نمایی می کند.
          لبخند ، آرامش ، غرور و تنهایی چیزهایی است که در تمامی عکس ها خود نمایی می کند. به یاد جملاتی می افتم از خودش در کتاب « دفتر های خاکستری»( 3) که به پایمردی « دکترمحمد رضا حاج بابایی » چاپ و منتشر شده است.
     « چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کسی نباشد ».
    « من شکست نمی خورم. ایمان و دوست داشتن رویین تنم
    کرده اند».
         واین دل نوشته ها «چهارده قرن است سرم را بر دیوار خانه ی خاموش و گلین محقّّری نهاده ام که از همه ی تاریخ بزرگ تر است و هرگز به زور هیچ قیصری، زر هیچ گنجی و تزویر هیچ معبدی، سرم را لحظه ای بر نگرفته ام و به سراغ خانه ی دیگری نرفته ام . که در این خانه :فاطمه هست نخستین قربانی غضب و فریاد اعتراض مظلوم. و علی هست، نخستین حقّ محکوم اشرافیّت و نفاق.که حسین هست آقای شهیدان بشریت.که زینب هست، پیام ابدی انقلاب و زبان گویای شهادت ».
           نمی دانم کارگاه اندیشه ی این معلم راستین در چه زمانی بنا نهاده شد، امّا در استحکام تار و پود و در نما و نازک کاری ها و طرح و رنگ هنر مندانه اش تردیدی نیست. و اصلا آیا هنر معلّمی جز اعجاز ارتباط، حرکت بخشیدن، دعوت به اندیشیدن، خوب دیدن، دوباره دیدن، فهمیدن و ...چیز دیگری است؟
         شریعتی که همه جا خود را یک معلم قلمداد می کند از«مزینان» تا« سوربن» و از روستاهای دور افتاده ی مشهد تا حسینیه ی ارشاد را با پای شدن، ایمان، آگاهی پیمود.او درکلاس ساده ی درسش، شمع آگاهی افروخت وپنجره های بیداری و بینایی گشود، بر تخته ی« سیاه » ، «سفید» نوشت. خطر جهل، خرافه و استعمار را فریاد کشید،سر ارادت برسجّاده ی علوی نهاد و رسالت« زینب »ی را برای باز ماندگان نهضت شور انگیز «حسین»ی تکلیف کرد. باغ انتظار را با مژده ی رسیدن بهار طراوت وتوان بخشید، قلم را« توتم » خود ساخت و باخطّی خوش و ایمان به خدا و تکیه بر ره توشه هایی  که از مکتب مولایش حضرت علی (ع)و امام حسین (ع) آموخت،خطاب به فرد و جامعه و تاریخ نوشت:
    « کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمّل  مکن».
    « دعا هرگز جانشین وظیفه نمی شود».
    « ظلم، تکّه آهنی است که در زیرچکش ستمگر و سندان ستم پذیر شکل می گیرد و...» .
         به یاد دارم در جایی نوشته بودم ،شریعتی تنها روشنفکر دینی ایرانی است که توانست به آرامی نسیم در اعماق جان اقشار مختلف نفوذ کند، دوید و دواند و هم چنان چون روزگارحیاتش می دود و می دواند و گذشت زمان و بی مهری های روزگار نه تنها نتوانست، گَرد مرگ و فراموشی برچهره اش  بپاشد، بلکه نمایان ترش کرد .
          گفتم باید کاری کرد، فرمانی از درون دریافت کردم . خوب نگاه کن. نوشته های اطراف ودیواره های اتاقک، مرا به خویش خواندند. عباراتی از آثار مختلف شریعتی و یا دیگران با خودکار یا ماژیک، در رنگ های مختلف و خطوطی متفاوت امّا خواندنی و تامّل بر انگیز.
          گفتم در حدّ امکان، عین همه ی آن ها را یادداشت نمایم  و در جایی چون این جا منعکس سازم، برای کسانی که وامدار روشنی چراغ معرفت اویند و درعمارت رفتار و آگاهی خود، ازسازه ی اندیشه ها و ره یافت های او  هم بهره ای دارند و با تازیانه ی کلامش از خواب و خلسه ی« کهف » ی برخاستند و در اقامه ی قنوت عشق و معرفت، مشی و مرامش را مراد خویش ساختند.
    و اینک تابلو نوشته های درون اتاقک:
    - خدایا !چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
    - زندگی چیست ؟ نان، آزادی، فرهنگ ، ایمان و دوست داشتن.
    - آگاهی گوهری است برتر از وجود.
    - اگر تنها ترین تنها یان شوم، باز خدا هست.
    - من هر دو را می خواهم ، هم عشق را وهم آزادی را. قبلم را فدای عشقم می کنم و عشقم را فدای آزادی.
    واین چهار بیت شعر:
    چون ندای ارجعی از رب شنید
                                              روح پاکش سوی خالق پر کشید
    روح پاکش در جوار زینب«س» است
                                             جامعه از دوریش اندر تب است
    سوز عشق اودرون سینه است
                                              سینه ای کو فاقد هر کینه است
    از فراقش دیده ام گریان بود
                                                شوق دیدارش مرا در جان بود.
     
    وبر روی دیواره های اتاقک  هم نوشته شده بود:
    - به راستی فرق است بین بشر و انسان ، بشر «بودن »است و انسان «شدن».
    - اگر تنها ترین تنها شوم، باز خدا هست ، خداوند جبران تمام نداشتن هاست.
    - زینب نگو بر تو چه گذشت، بگو ما چه کنیم؟
    - ما چون تو در کلبه ی فقیرانه ی خود خدایی داریم.
    - دکتر، آزادیت زیبا بود.
    - سلام بر تو ای معلم عشق و آزادی!
    - خداوندا ! من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریاییت نداری، من چون تویی دارم و تو چون خودت نداری.
    - دوست داریم کویری بشیم دکتر!
    - عشق می تواند جانشین همه ی نداشتن ها شود.
    - پیروزی قبل از آگاهی فاجعه است.
    - برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد هر آن چه را که خدا را از تو می گیرد.
    - دکتر ...دریا توفانی است، آرام می گیرد امّا خاموش
     نمی شود.
    - ای تابنده ترین ستاره ی غربت! همیشه به یادت خواهم بود.
    - خدایا بگذار مردنم را خودم انتخاب کنم، امّا آن گونه که تو دوست داری.
    - ابوذر تنها زیست ، تنها مرد و تنها بر انگیخته می شود و شریعتی نیز چنین کرد.
    - پروردگارا ! به متعصبین ما فهم وبه فهمیدگان ما تعصّب عطا فرما.
    - ما چون تو در کلبه ی فقیرانه ی خود، فقط خدا را داریم.
    - خدایا مرا از کسانی قرار بده که از راه دنیا در می آورند و خرج دین می کنند، نه کسانی که از راه دین در می آورند و خرج دنیا می کنند.
    - آن جا که عشق فرمان می دهد، محال سر تسلیم فرود می آورد.
    - آنان که رفتند کاری حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند.
         این ها تقریبا تمام نوشته هایی است که در چشم اندازم خود نمایی می کند به غیرازخطوط ناخوانا وکم رنگ و پامال شده.
       پس از یادداشت برداری قدری سبک شدم .پیام و پتانسیل نوشته ها قوّتم دادند، نوشته هایی که سرشار از زیبا ترین واژگان قاموس هستی (خدا ، عشق ، ایمان، زندگی ،پرستش، آزادی  دوست داشتن و...) و نازنینان عالم خلقت( محمد(ص)علی وحسین (ع) فاطمه وزینب (س)و...) است.
          فهمیدم خاموشی، فراموشی نیست و گم نامی را بر بد نامی ترجیح دادن، عین شهرت است. ومی نویسم نه جبر و جهل و تیغ و دار زمانه توانست ، منصور حلاج، عین القضات حسنک وزیرو امیر کبیررا بد نام و ناپدید سازد ونه تیر طعنه و توطئه توانست مولانا خواجه نصیر و بوعلی سینا را از پای در آورد و نه بی اعتنایی سلاطین غزنوی چیزی از اعتبار فردوسی و شاهکارش کاست ونه تحریف و تکفیر توانست، خیمه ی خیام را فرو بریزد ونه هجرت و غربت توانست در اراده ی شکوهمند شریعتی خدشه و خللی وارد کند  وکسی از همراهان همیشه، جمله ی بدیعی بر زبان می آورد «این معدن روزی کشف  و استخراج خواهد شد».
         هنگامه ی اذان نزدیک می شود و ما آماده ی رفتن به حرم حضرت زینب(س) می شویم .صدای پای غروب، خداحافظی وطنین سوتک (4 ) درسرسرای دل درهم می آویزند و این آخرین پلان حضور بر مزار دکتر علی شریعتی است.
    نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
    نمی خواهم بدانم
    کوزه گر از خاک اندامم
    چه خواهد ساخت؟
    ولی بسیار مشتاقم
    که از خاک گلویم سوتکی سازد
    گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
    و او یک ریز و پی در پی
    دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد
    و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
    بدین سان بشکند در من/سکوت مرگبارم را. 
    سکوت مرگبارم را .         دمشق- مهر ماه 1388      
    پانوشت:
    دیالوگی در 5   پیچ  مانده به 50
    پیش از این که
    سطر های بعدی برسند
    و یا چشمتان بخورد
    جای خالی هر چه هست و نیست
    لطفا کمی جابه جا شوید
     
    همین جا
    کودک کلوچه فروشی هست
    عکس
    خاطره
    جدول ...
    و کلاغی  که شاید پریده باشد
    و آدمهایی برفی
    که آفتابی شدند
    و دیوار و درختی که بتوانید
    تاب بخورید و
    تکان دهید
    و بادی که نمی دانم از کدام سو می وزد
    فال هم نمی گیرم
    شما را به این جا کشانده ام که
    اولا هوایی بخورید
    مگر چند شب شنبه ی دیگر با قیست ؟
    و بعد بگویم
    خشونت یعنی ؛
    پرنده چیدن از درخت
    کشتن « بره ی  روشن » سهراب
    گل گرفتن شاملو
    و بعد
    ببینید
    چه قدر فاصله دارند
    خروس               و                  بیداری
    فرشته                 و                 درخت
    گوش ها              و                گویش ها
    به اینجا که رسیدی
    گره  در کار گل افتاد ، وا کن
    و  زخم   ساق  آ هو را دوا کن
    کبوتر   را   بگو   پرواز گیرد
    پرستو را به حال خود رها کن
     
    عصر سه شنبه بود و جنگ بغض و سارا
    هی می نوشت و پاره می کرد مشق شب را
     
    در چشم هایش اضطرابی شعله ور بود
    یاد  آور    رنج    هبوط    تلخ    حوّا
     
    خورشید را در دفتر خود خط خطی کرد
    پایش   نوشت ای آسمان  قدری  مدارا
     
    برگ درخت دفترش را زرد می کرد
    آتش زده  برریشه های سبز  افرا
     
    طرحی زد از فواره و میدان، بقیّه
    خاکستری از خاطرات  کودکی ها
     
    فوّاره وار  از  ارتفاعات  تخیّل
    افتاده پیش کوسه ها در عمق دریا
     
    در حسرت لبخند مادر بود و روزی
    خود  را ببیند لحظه ای  آغوش بابا
     
    چیزی شبیه...نه نمی دانم چه چیزی
    او را  شبیه مار  می کرد و   معما
     
    اصلا به روی خود نمی آورد دختر
    سرگرم کارش بود ساعت ها و حالا
     
    برگی  نوشت.  چسباند. دیوار  اتاقش
    هر چار گوش صفحه با تاریخ و امضا
     
    امروز من، مثل شب یک هفته ی پیش
    حرف جدیدی هم ندارد  صبح  فردا
     
    هر کس در این خانه سرو سازی جدا داشت
    این جا، من و مادر، پدر، تنهای تنها
     
    حس  می کنم، تنهایی ام  پایان  ندارد
    حتی  اگر دنیا  بیاید  خواهرم  با...»
    با همه ی بانک ها تسویه خواهم کرد
    الّا...
    حتّی اگر همه ی روزی نامه ها ی « اقتصاسی»1
    هر روز بنویسند
       بده کار بزرگ چشم هایش
    قرن ما
              قرن سکوت و همهمه
    قرن درگیری   بُغض  و آدمه
     
    قرن مسمومیّت احساس و عقل
    قرن گرگ خفته در جای رمه
     
    می توان با چشم های بسته دید
    توی چشمش ردّ پای واهمه
     
    تُنگ های  تشنه  سر بر آسمان
    پای باران بسته ماند و
                              این همه....................
     
    حالی ازما ها نمی پرسی عزیز!
    حالی از نعشی که روی دستمه
     
    لحضه هامان تلخ، ابری، ناگزیر
    مثل روز
     ر
        ی
           ز
         ش
                       ا
                       ر
                          گ
                     
                               ب
             م
                                  ه
                     
    می رویم امّا نمی دانیم کجا
    هم چنان این جاده پر پیچ وخمه؟
     
    این که می جوشد درونم، داغ کیست ؟
    تا کجا چشم انتظاری مرهمه؟
     
    باز...
            می بینم  پرستو کوچ کرد
    باز...
              اخم  پنجره ها   درهمه
    ( نج )
    دیگر نمی خیزد ز بام کلبه دودی
    از سرخ و سبزت هم نمانده جز کبودی
    می بینمش حیران و بالا می رود باز
    از شانه هایم حسرت گفت  شنودی
    در دامن سبزی که بالیدم تو بودی؟
    آبادی عشق  امید من نبودی؟
    تاثیر نفرین خدایان است آیا
    یا دست پخت سینمای هالیوودی؟
    پاشیده این جا گرد مرگی نابهنگام
    کو  بی قراری های دریا جوی رودی؟
    نفرین به آنانی که دیدند و ندیدند
    بغض ترا از پشت عینک های دودی
    می سازمت با دست های بسته 
    حّتی
    حتّی 
    اگر از تو نمانده تار و پودی
    بر قله های پرغرورت می تکانم
    اندام خواب آلود دنیا را به زودی...
    شاید
    به خاطر بی چتری
    یا 
    چتر پاره ی من و توست 
    که باران نمی بارد 
    باران!
    نیایشبهاری
    باتبریک فرارسیدن عید نوروز   خدمت 
    همه ی خوانندگان عزیز
    نسیم
    درختان
    گل
    رود خانه
    پنجره
    گل
    پرندگان
    چشمه
    جوانه
    شکوفه
    قطرات
     آمین
    بهار
     
  • <b> tag

    پیج رنک وب
    .:
    VatanSkin
    :.
  • Images without Alt Tag

    http://www.blogfa.com/photo/n/noori-shivan.jpg
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/United%2520Kingdom.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/Saudi%2520Arabia.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/Albania.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/Bulgaria.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/Andorra.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/Czech%2520Republic.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/Denmark.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/Philippines.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/Germany.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/Greece.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/Hungary.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/Italy.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/South%2520Korea.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/Latvia.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/Portugal.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/Romania.png
    http://pichak.net/blogcod/translator/images/Viet%2520Nam.png
  • Traffic

    This report show rough estimate of noori-shivan.blogfa.com's popularity
    See the traffic for sputnik20.deviantart.com
  • HTTP Header Analysis

    HTTP/1.1 200 OK
    Content-Type: text/html; charset=utf-8
    Content-Encoding: gzip
    Vary: Accept-Encoding
    Server: Microsoft-IIS/7.5
    X-Powered-By: ASP.NET
    Date: Thu, 20 Nov 2014 17:44:20 GMT
    Content-Length: 61080
  • Dns Recode

    HostTypeTarget / IP(ipv6)TTLOther
    noori-shivan.blogfa.comA38.74.1.501800class:IN
  • Whois

    IP Address: 173.255.194.52
    Maximum Daily connection limit reached. Lookup refused.