Outbound Links (95)

  • Title Length:23

    ... بدون شرح ...
  • <meta> Keywords Count:9

    ... بدون شرح ...,nargooloo, Blog, Weblog, Persian,Iran, Iranian, Farsi, Weblogs
  • <meta> DescriptionLength:203

    ... بدون شرح ... - فرش دلم پهن است شاید ابریشمی نباشد اما در این قالی کوچک جایی برای یاد خداو رفاقت هست - ... بدون شرح ...
  • <h1> tag

    دیکشنری آنلاین
    کد جست و جوی گوگل
  • <h2> tag

    30 دانستنی جالب
    پیچک
  • <strong> tag

    پروردگارا داده هایت نداده هایت گرفته هایت را شکر میگوییمچون  داده هایت نعمت نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است..
             با خدا باش پادشاهی کن     بی خدا باش هر چه خواهی کن...در طوفان های زندگی با خدا بودن بهتر از نا خدا بودن است..خدا همانیست که ما میخواهیم کاش ما هم همانی بودیم که خدا میخواهد..
    کاش به روزی برگردم که
    :
    سلام بر رب محبوبم
    خدای قادر و خوبم
    اگر چه خسته ام اما...
    همیشه شاکرت بودم.
    زیبا ترین قسم سهراب سپهری
    نه تو می مانی و نه اندوه
    و نه هیچیک از مردم این آبادی
    ...
    به حباب نگران لب یک رود قسم،
    و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
    غصه هم می گذرد،
    آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
    ...
    لحظه ها عریانند
    .
    به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان
    هرگز
    عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار، از تنفر متنفر باش و به مهرباني مهر بورز، با آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش .
    هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد
    از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند شما چطور 60 سال با هم زندگی کردید؟ گفتند: مامربوط به نسلی هستیم که وقتی چیزی خراب میشد تعمیرش میکردیم نه تعویضش...
    با سلام ,خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسمخودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزمخداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحتخوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریمما توی خانه مان دو تا اتاق داریم یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آوردهیک کمد که همه چیزمان همان توستآشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتشما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریمخداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهیدما چیز زیادی نمی خواهیمخدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانهخیلی چیز بدیست خداجان, ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکماقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید , ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جانالان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجانالان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنمخداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است .خوش به حالش خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراحخداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان استخدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رودولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنندراستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند , حتما خوشمزه هم هست , نه ؟تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد.خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند , راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده امهمان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید , خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خردما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستمخدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنمتازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسممن می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشمتازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده صبر کن ...آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم. خدا جان جوابم را بده ,فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,چون ما زبانمان خوب نیست هنوز آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند , آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد استاگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنیدخب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد خداجان مهربان , اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد دست مهربانتان را از دور می بوسم راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت باز هم دست و پایتان را می بوسم منتظر جواب و کلیه می مانم دستتان درد نکندبنده کوچک شما
    مجید ,  ...خواست دکمه سند را بزنددستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفتیهو کامپیوتر خاموش شدخشکش زد- صدایی از پشت سرش گفت :- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالاسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شددیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبودیه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اشبلند شدپول رو داد و از کافی نت زد بیرونتوی راه خودشو دلداری می داد - دوهفته دیگه باز میام ...- باز میام ...
    بانــــو ...(!) حجابــــ َت ، کیمیـــاے غیرتــــ َت را بـــ ه لبخنـــدے هـــرز مفـــروش (!) راستے تـــو کـــ ه در بـــازار جلـــوه فروشے مے کنے٬ هیـــچ مے دانے صاحـــب ایـــטּ پوتیـــטּ هـــا کجـــا رفتـــ ه انـــد؟ چـــرا رفتـــ ه اند (؟)
    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بى وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟
    نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟
    عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟
    نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
    ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفتاین قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟
    آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌کند در شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟
    شهریارا بی حبیب خود نمى کردی سفراین سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟
    های دختر سرزمين من . . .اخ ببخشيد باز جنسيتت را فراموش کردم !پسر سرزمين من معلوم هست کجايي خيلي وقت است تو را گم کرده ايم
    ديروز داشتي مردانه در ميدان ميجنگيدي . . .امروز داري توي آرايشگاه ها ابرو بر ميداري ، مو رنگ ميکني ، دماغت را سر بالا ميکني . . .آهای پسر سرزمين من . . .دختراااااااااااااااااااانسرزمين من نياز به مردي دارند که محکم باشد ، قوي باشد در سختي ها ، دردشواري ها همراه و هميارشان باشد انقدر قوي باشد که همه دنيا در برابرش کمبياورد . . .اهاي پسر سرزمين کمي اهسته برو . . .به کجا چنين شتابان . . .
    من خدا را دارم
    کوله بارم بر دوش
    سفری میباید سفری تا ته تنهاییمحض
    هر کجا لرزیدی از سفر ترسیدی
    فقط آهسته بگو
    من خدا را دارم
     
    وقتی از همه جا ناامید شدیبرو روی کوه و فریاد بزن : آیا هنوز امیدی هست ؟؟؟
     اون موقع خواهی شنید : هست هست هست
    دردرا از هر طرف بخوانی همان درد میشود. ولی درمان را از آخر بخوانی نامرد میشه.پسمواظب باش برای دردهایت به هر درمانی تن ندی
     داستان آموزنده
    مادرمن فقط یک چشم داشت
    من از اون متنفر بودم
    ...
    اون همیشه مایه خجالت من بود
    اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذامی پخت
    یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره
    خیلی خجالت کشیدم
    .
    آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
    روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد
    و گفت مامان تو فقط یک چشم داره
    فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم
    .
    کاش زمین دهن وا میکرد و منو
    ..
    کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
    ...
    روز بعد بهش گفتم
    اگه واقعا میخوای منو بخندونی و خوشحال کنی
    چرا نمیمیری ؟
    اون هیچ جوابی نداد
    ....
    دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
    سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
    ،اونجا ازدواج کردم ،
    واسه خودم خونه خریدم ،
    زن و بچه و زندگی
    ...
    از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
    تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
    اون
    سالها منو ندیده بود
    و همینطور نوه ها شو
    وقتی ایستاده بود دم در
    بچه ها به اون خندیدند
    و من سرش داد کشیدم
    که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا
    ، اونم بی خبر
    سرش داد زدم :چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟
    گم شو از اینجا
    !
    همین حالا
    اون به آرامی جواب داد :اوه خیلی معذرت میخوام
    مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم
    و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
    .
    یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من
    برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
    ولی من
    به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم
    .
    بعد از مراسم
    رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون
    البته فقط از روی کنجکاوی
    .
    همسایه ها گفتن که اون مرده
    اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود
    که بدن به من
    متن نامه این بود
    ای عزیزترین پسرم
    من همیشه به فکر تو بوده ام
    منو ببخش که به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم
    خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
    ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
    وقتی داشتی بزرگ میشدی
    از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
    آخه میدونی
    ...
    وقتی تو خیلی کوچیک بودی
    تو یه تصادف
    یک چشمت رو از دست دادی
    به عنوان یک مادر نمییتونستم تحمل کنم و ببینم
    که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
    بنابراین مال خودم رو دادم به تو
    برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیایجدید رو بطور کامل ببینه
    با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت
    پند لقمان حکیم
    حضرت موسی و چوپان
    ...شخصی را به جهنم می بردند، در راه جهنم صورتش را برمیگرداند و به عقب خیره می شد...ناگهان! خداوند فرمود: صبر کنید، او را به بهشت ببرید...!فرشتگان با تعجب دلیل این کار را پرسیدند؟!
    خداوند به آنها فرمود: او در راه رفتن چند بار به عقب نگاه کرد و در دلش امید به بخشش من داشت و من نیز او را بخشیدم..
    پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود
    دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت
    وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت
    می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو
    گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد
    كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد
    باران خدا همیشه میبارد اما ما کاسه هامونو برعکس گرفته ایم
    پروردگارا هیچ بارانی یاد و اسم تو را از کوچه های قلبم نخواهد شست
    خواهرم: محجوب باش و باتقوا، که شمایید که دشمن را با چادرسیاهتان و تقوایتان می‌کشید.حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب دشمن را می‌بینی و دشمن تو را نمی‌بیند
    زود قضاوت نکنیم
    پساز رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهیبیمارستان شد، او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوضکرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد.او پدر پسر را دید که در راهرو میرفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدرطول کشید تا بیایی؟ مگر نمی‌دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساسمسئولیت نداری؟ پزشک لبخندی زد و گفت: “متأسفم، من در بیمارستاننبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم  و اکنون،امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم “. پدر باعصبانیت گفت: ”آرام باشم؟!  اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیاتو می‌توانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار می‌کردی؟” پزشکدوباره لبخندی زد و پاسخ داد: “من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفتهشده می‌گویم” از خاک آمده‌ایم و به خاک باز می‌گردیم، شفادهنده یکی ازاسمهای خداوند است، پزشک نمی‌تواند عمر را افزایش دهد، برو و برای پسرت ازخدا شفاعت بخواه، ما بهترین کارمان را انجام می‌دهیم به لطف و منت خدا .پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است).عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد ” خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد”و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می‌کرد گفت:”اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید”.پدربا دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: “چرا او اینقدرمتکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم از اوسؤال کنم؟”پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد :” پسرشدیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ، وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر توتماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات دادبا عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.”هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمی‌دانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان می‌گذرد یا آنان در چه شرایطی هستند.
    پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزی بود، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
    او نوشته بود:
    صورتحساب!!!
     کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
    مراقبت از برادر کوچکم 3.000 تومان
     نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
     بیرون بردن زباله 1000 تومان
    جمع بدهی شما به من :12.000 تومان  !
     مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
    بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
    بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
    بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
    بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
    و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است
     وقتیپسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی کهبه چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان ... دوستت دارم
    آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!
    قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.
    بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...
    کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند
    نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
    لذت بخشیدن
    دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت .
    اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد  روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.
    عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميدآنکه چيزي نصيبش شود  .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانهاين پير عارف زده بود.
    عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست .
    "خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت.
    اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم،
    وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم"
     
    آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شود و او را خوشحال کند .
    داخل خانه عارف تاريک بود .پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمين نخورد وخانه را بهتر وارسي کند.
    استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود.
    او مي دانست که اين مرد مورد اعتماد اهالي شهر است بنابر اين اگر به مردم موضوع دزدي او را بگويد همه باور خواهند کرد .
    اما آن پير عارف گفت: نترس آمده ام تاکمکت کنم داخل خانه تاريک است . وانگهي من سي سال است که در اين خانه زندگيمي کنم وهنوز هيچ چيز در آن پيدا نکرده ام بيا با هم بگرديم اگر چيزي پيداکرديم پنجاه پنجاه تقسيمش مي مي کنيم .
    البته اگر تو راضي باشي. اگر هم خواستي ميتوني همه اش را برداري زيرا من سالها گشته ام و چيزي پيدا نکرده ام .پسهمه آن مال تو. بالاخره يابنده تو بودي .
    دل دزد نرم شد.استاد نه او را تحقير کرد نه سرزنش.
    دزد گفت: مرا ببخشيد استاد.نمي دانستم که اين خانه شماست وگرنه جسارت نمي کردم.
    عارف گفت: اما درست نيست که دست خالي از اين  جابروي.من يک پتو دارم هوا دارد سرد مي شود لطف کن و اين پتو را از من قبول کن.
    استاد پتو را به دزد داد دزد از اينکه ميديد در آن خانه چيزي جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد سعي کرد استاد رامتقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .
    استادگفت:  احساسات مرا بيش از اين جريحه دارنکن دفعه ديگر پيش از اين که به من سري  بزني مرا خبر کن .
    اگر به چيزي خاص هم نياز داشتي بگو تا همان را برايت آماده کنم تو مرا غافلگير و شرمنده کردي
    مي دانم که اين پتوي کهنه ارزشي ندارد امادلم نمي آيد تو را بادست خالي روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذير .تاابد ممنون تو خواهم بود .
    دزد گيج شده بود او نمي دانست چه کار کند . تا کنون به چنين آدمي برخورد نکرده بود. خم شد
    پاهاي استاد را بوسيد پتو را تا کرد و بيرون رفت.
    او وزير و وکيل و فرماندار ديده بود ولي انسان نديده بود .
    پيش از انکه دزد از خانه بيرون رود استاد صدايش کرد وگفت:
    فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردي من همه عمرم را مثل يک گدا زندگي کرده ام .
    من چون چيزي نداشتم از لذت بخشيدن نيز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشيدن را چشاندي  ممنونم.
    هوا سرد شده بود . استادمي لرزيد .
    استاد نشست وشعري سرود:
    دلي دارم خواهان بخشيدن به همه چيز
    اما دستاني دارم به غايت تهي
    کسي به قصد تاراج سرمايه ام آمده بود
    خانه خالي بود واوبادلي شکسته باز گشت.
    اي ماه کاش امشب از آن من بودي ، تو را به دزد خانه ام مي بخشيدم.
    ا
    نتخاب با توست ، میتوانی بگوئ
    ی : صبح به خیر خدا جان
    یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .
    پسرک جلوي خانومي را ميگيرد و با التماس ميگويد :خانم ! تو رو خدا يه شاخه گل بخريد زن در حالي که گل را از دستش ميگرفتنگاه پسرک را روي کفش هايش حس کرد , چه کفش هاي قشنگي داريد !زن لبخندي زد و گفت:برادرم برايم خريده است دوست داشتي جاي من بودي؟؟پسرک بي هيچ درنگي محکم گفت : نه ولي دوست داشتم جاي برادرت بودم !تا من هم براي خواهرم کفش مي خريدم . . .
    دلتنگ نباش امیدت به خدا....فردا روز دیگری هم هست.!!!
    اگر تنها ترین تنها هم شوم باز هم خدا با من است
    آرام باش... توکل کن...تفکر کن....سپس آستینها را بالا بزن...آنگاه خداوند را میبینی که زودتر از تو دست به کار شده است
    زندگی بافتن یک قالی استنه همان نقش و نگاری که خودت می خواهینقش را اوست که تعیین کرده...تو در این بین فقط میبافینقشه را خوب ببیننکند آخر کار قالی زندگی ات را نخرند
    زندگی باور میخواهد آن هم از جنس امید
    که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد
    یک امید قلبی به تو گوید که
    خدا هست هنوز
    از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟
     پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتي به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!گفت : تو اشتباه می کنی
    زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!
    نوکرتیم   خدا
    پروردگارا!درمیان این همه آشنا،درمیان این همه دوست،تنهاتویی که درسخت ترین
    لحظات و در تمام ساعات در کنارمی ومرابه خاطرکاستی ها،خطاهاولغزشهایم
    سرزنش نمی کنی؛عاشقانه می پرستمت تا ابد.
    بیایید فارغ از جنسیت کمی مرد باشیم....تا اگر هر زن ایرانی مرد ایرانی را در کوچه خلوت ببیند احساس امنیت کند نه ترس
    روزییکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیاحرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ایبگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حراممی شود؟....بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقد...اریخاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک وآب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کارینکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، امامن سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی
    پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعهسیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیترا برای او توضیح داد :  پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهمتوانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چونمادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شدهام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تواینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
    دوستدار تو پدر   
    پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر, به خاطر خدامزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر ازمأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدوناینکه اسلحه ای پیدا کنند .پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و بهاو گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
     
    پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
    3 پند
    پند اول
     
    با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني
    پند دوم
    هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد
    هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد
    گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان
    پند سوم
    لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است
    نظر یادتون نره
    عرض ارادت به سبک لاتی لوتی ها
    همه کسم خدا
    ...بدون عنوان...
    روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تاجان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدرخطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوندحتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچهرا نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...
    به نزدیک ترین صخرهرساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسربچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطرانداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوریزندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»
    اخلاق
    روزی از یک ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت :اگر زن یا مرد دارای ادب و اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000صفر هم به تنهائی هیچ است و با آن انسان هیچ ارزشی ندارد و این یادآور کلام حکیم ارد بزرگ است که می گوید : نخستین گام در راه پیروزی ، آموختن ادب است و نکو داشت دیگران .
    به نام آنکه به یاد ماست حتی زمانی که در یاد ما نیست....هر گاه یکی از بندگان من را میخواند چنان به او توجه  میکنم که گویی بنده ی دیگری جز او ندارم  اما بندگان من طوری عمل میکنند که انگار بنده ی همه هستند به جز من...
    گر بر نفس خود امیری مردی.....ور بر دگری خورده نگیری مردی
    مردی نبود فتاده را پای زدن......گر دست فتاده ای بگیری مردی
    حکایت این گونه آغاز می‌شود که دو دوست قدیمی درحال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث می‌کنند وکار به جایی می‌رسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست می‌دهد و سیلی محکمی بهصورت دیگری می‌زند.****دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون این که حرفی بزند رویشن‌های بیابان نوشت: "امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد".****آنها به راه خود ادامه دادند تا این که به درياچه‌ای رسیدند. تصمیم گرفتند درآب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمدهرا فراموش کنند. همچنان که مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خوردهبود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین می‌کشد. شروع بهداد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد.****مرد که خود را از مرگ حتمی نجات یافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آببه زحمت حک کرد: "امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد".****دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلبدید با شگفتی پرسید:****"وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حکمی‌کنی؟:****مرد پاسخ داد: "وقتی دوستی تو را آزار می‌دهد آن را روی شن بنویس تا با وزشنسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود؛ ولی وقتی کسی در حق تو کارخوبی انجام داد، باید آن را در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آننباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی".****یاد بگیریم آسیب‌ها و رنجش‌ها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطفدیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود. **ما آمده‌ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم، نه به هر قیمتی زندگی کنیم
    جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتنپس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت.در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.جک از او پرسید: چی شده؟جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتمو ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم،اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشیشکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است.
    جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفینمی زد.بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشدو بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت …وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگرممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرماما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتانشلوغ است و وقتتان را می گیرم.صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد وگفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بودپرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، بهآسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی کهدیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درکشرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.
    کودكيده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليمفنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد ازفرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سالبعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.
    درطول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتييك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعدمسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزشداد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقاتانجام شدو كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود راشكست دهد!سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفادهاز همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دستموفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخابگردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استادرازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً بههمان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوماينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنيندستي نداشتي!
    يادبگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفادهكني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بيامكاني" به عنوان نقطه قوت است."
    پس از 11 سالزوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوستداشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را دروسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود بههمسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغلهموضوع را به کل فراموش کرد.
    پسر بچه کوچکبطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. اودچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستانرساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد وبسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.
    وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.
    فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟
    شوهر فقط گفت : عزیزم دوستت دارم 
    عکس العمل کاملاًغیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگیمحال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر اووقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچدلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده وتنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آنهمان چیزی بود که شوهرش به وی داد.
    گاهیاوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه درروابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت وتعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نبایدبخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟
     داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنیدچنگیز خان و شاهین
    یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش راروی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود،چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیفروحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید.گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد،تا اینکه ? معجزه! ? رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش راکه همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید،اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند،شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.چنگیزخان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جامرا برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشدهبود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.چنگیزخانحیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بیاحترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانشمی گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.اینبار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن.یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و میخواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخانبا یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.جریانآب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخرهبالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالابرکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگراز آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت.دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.و بر بال دیگرش نوشتند:هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.
    گل صداقت
    دویستو پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواجگرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه رادعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا راشنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.دختر گفتاو هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نهخیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند،اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.روز موعودفرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ایمی دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکهآینده چین می شود. همه دختران دانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن همدانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر باباغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجهبود، گلی نرویید.روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظرماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف درگلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها رابا دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهدبود!همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانشهیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی رابه ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت ... همهدانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود
    نظر یادتون نره
    جملاتی زیبا از چارلی چاپلین
    زشتی نفرت و کینه
    با همدیگر دوست باشیم برای همیشه
    صفت اول: می توانی کارهایبزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو راهدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اشحرکت دهد.
    صفت دوم: باید گاهی از آن چه می نویسیدست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشداما آخر کار، نوکش تیز تر می شود و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر وباریک تر، پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث میشود انسان بهتری شوی.
    صفت سوم: مداد همیشه اجازهمی دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یککار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای این که خودت را در مسیر درستنگهداری، مهم است.
    صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.و سرانجام
    پنجمین صفت مداد:همیشهاثری از خود به جا می گذارد. پس بدان از هر کارت در زندگی ردی به جا میگذاری.سعی کن حرکات تو هشیارانه باشد. بدان که چه می کنی
    ...نظر یادتون نره...
    گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود
     
    گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گرد
     
    گاهی با یک کلمه ، يك انسان نابود می شود
     
    گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند
     
    مراقب بعضی یک ها باشیم
     
     در حالی که ناچیزند ، همه چیزند....
    کاش با فروش بادکنک‌ها، خستگی‌هایش کم ‌شود!رنگرنگرنگآبیزردنارنجی
    و سفیددر بساط ژنده‌اش رنگ پیدا می‌کنی. رنگ شادی که به زندگی کودکان می‌زند.و در دستان پینه بسته‌اش خط و خطوط فراوان از پیچ و خم زندگی و یک معمای حل نشده هست: «امروز چگونه به فردا می‌رسد؟»و خدا هنوز آن بالا است..
    **   تفاوت نسل ها به روایت تصویر  **مرد هم مردای قدیمخودتون قضاوت کنید !!!
    ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪﺑﺒﯿﻨﺪ...
    هرگاهدر زندگي به يك در بزرگ كه يك قفل بزرگ هم دارد رسيدي ، نترس و نااميدنشو.زيرا اگر قرار بود در باز نشود جاي آن يك ديوار مي گذاشتند!
    بیاموزیم
    پسرک با این که فقیر بود از راه دست فروشی امرار معاش می‌‎کرد تا بتواند برای ادامه تحصیل خود پول جمع کند.آخر شب فرا رسیده بود و او هیچ نفروخته بود، به شدت گرسته بود و نمی دانست چگونه خود را سیر کند.
    فشار گرسنگی او را بی طاقت کرده بود. ناچار زنگ مغازه ای را زد و منتظر ماند تا با اندک پولی که برایش مانده بود تکه نانی بخرد.
    ولی همین که صاحب مغازه در را باز کرد، پسر از روی دستپاچگی گفت: ببخشید خانم، آب دارید؟
    زن فهمید که پسر گرسنه است.داخل مغازه رفت و با یک لیوان شیر گرم برگشت.
    پسر از روی گرسنگی فوراً شیر را تا ته سر کشید و دست در جیبش کرد و گفت: خانم پولش چقدر می شود؟
    زن جوان دستی بر سر پسرک کشید، لبخندی زد و گفت:
    خدا به ما یاد داده بابت محبتی که می کنیم پول درخواست نکنیم!
    پسرک تشکر کرد و رفت. اما این خاطره هیچ گاه از ذهنش پاک نشد . . .
    سالهاگذشت و آن پسر برای ادامه تحصیل به پایتخت رفت و توانست در دانشگاه دررشته پزشکی قبول شود و چند سال بعد مشهورترین متخصص قلب پایتخت شد.
    یک روز که در اتاق خود نشسته بود، از بخش اورژانس با او تماس گرفتند و درخواست کمک کردند.
    او به محض روبرو شدن با بیمار او را شناخت، فوراً دستور داد او را بستری و اتاق عمل را آماده کنند.طی 24 ساعت او چند عمل جراحی حیاتی بر روی قلبپیرزن انجام داد و توانست او را از مرگ حتمی نجات دهد.
    روزیکه زمان ترک بیمارستان فرا رسید و پاکت صورتحساب را مقابل پیرزن قراردادند، او ناراحت بود، چون سالها تمام پولهایش را خرج بیماری خود کرده بود ودیگر پولی نداشت. اما وقتی پاکت را باز کرد، با کمال حیرت صورتحساب خود راخواند که نوشته بود:
    خدا به ما یاد داده بابت محبتی که می کنیم پول درخواست نکنیم!
    کورش کبیر:
    بخند هر چند که غمگینیببخش هر چند که مسکینیفراموش کن هر چند که دلگیریاینگونه بودن زیباستهر چند که آسان نیست
    ...مادر بی تو هرگز باتو عمری...
    گر پادشاه عالمی              باز هم گدای مادر
    ی
    خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن
    که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است . . .
    مادرم دوستت دارم
    مادر قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار تا چشمانم بهشت را نظاره کند
    مادر تنها کسیه که میتونی براش ناز کنی
    سرش داد و بیداد راه بندازی، باهاش قهر کنی!
    اما با اینکه تو مقصر بودی بازم با یه بشقاب غذا
    با لبخند میاد و میگه: با من قهری با غذا که قهر نیستی . .
    پدر:
    سلامتی اون پسری که :
     10 سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت
    20 سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت
    30 سالش شد باباش زد تو گوشش گریه کرد
    باباش گفت چرا گریه میکنی؟؟؟؟؟
    گفت : آخه اون وقتا دستت نمی لرزید..!
    به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدنموی سر کودک مبتلا به سرطانش, وقتی گریه فرزندش رو دید ماشین رو داد بهدستش و در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت: حالا تو موهای منو بتراش !به سلامتی پدری که "نمی توانم" را در چشمانش زیاد دیدیم ولی هرگز از زبانش نشنیدیمبه سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید، اما واسه خیلی ها پدری کردبهسلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکمبچه اش ، اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !به سلامتی اون پدری که شادیشو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارشبه سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشودولی پدر یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند و خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاستفقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسدهر وقت پدرم میگفت "درست میشود" تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباختپدرم ،تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته هاهم میتوانند مرد باشند!
    زماني مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت
    مردآنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست اوزد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نمودهدر بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان انگشت های دست پسر قطع شدوقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كی انگشتهای من در خواهند آمدآن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به سمت اتوموبيل برگشت وچندين بار با لگد به آن زدحيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد. او نوشته بود"دوستت دارم پدر"
    **تقدیم به شما**
    1.) دکمه ctrl + f رو فشار بده2.) توش عدده 9 رو بنویس3.) بعد رو دکمه Highlight all. کلیک کن ...ببین چی میشه .... !!!!!!!!!!!!!!!
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    جواب :
    بچه شرورياطرافيان خود را با سخنان زشتش ناراحت مي كرد. روزي پدرش جعبه اي پراز ميخبه او داد و گفت: هر بار كه كسي را با حرف هايت نارحت كردي، يكي از اينميخ هارا به ديوار انبار بكوب.
     
    روز اول پسرك بيست ميخ به ديوار كوبيد، پدر از او خواست تاسعي كند تعداد دفعاتي كه ديگران را مي آزارد، كم كند. پسرك تلاش خود راكرد و تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر و كمتر شد.
     
    يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا هر بار كه توانست از كسيبابت حرف هايش معذرت خواهي كند، يكي از ميخ ها را از ديوار بيرون بياورد.روزها گذشت تا اين كه يك روز پسرك پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا،امروز تمام ميخ هارا از ديوار بيرون آوردم!
     
    پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهي بهديوار انداخت و گفت: آفرين پسرم كار خوبي انجام دادي، اما به سوراخ هايديوار نگاه كن ...
     
    ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست، وقتي تو عصباني ميشوي و با حرف هايت ديگران را مي رنجاني، چنين اثري بر قلب شان مي گذاري،تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون بياوري، اماهزاران بار عذر خواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب كند.
    .
    یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه می کنی ؟  مادرش به او گفت : زیرا من یک زن هستم .  پسر کوچک گفت : من نمی فهمم !  مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچ گاه نخواهی فهمید !  بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند ؟ پدرش تنهاتوانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند . پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند ؟ بالاخره سؤالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند اواز خدا پرسید: خدایا !!! چرا زن ها به آسانی گریه می کنند ؟ خدا گفت :زمانی که زن ها را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد ، بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد و همچنین شانه های او آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد ، منبه او یک نیروی درونی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشتهباشد و وقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشتهباشد ، به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن نا امید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود ، به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم ، حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی کند ، به او توانایی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند ، به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد ، بهاو این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند. اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش می کند و به او این توانایی رادادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و باوفاداری کامل درکنار شوهرش باقیبماند و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد .
    خداوند گفت : زیبایی یک زن در چشمانشنهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست و در قلب او جایی که عشق او بهدیگران در آن قرار دارد .
    **چه ازدواج کرده باشید چه نکرده باشید  اینو بخونید....یه تجربه
    ای
    جدید میشه تو زندگیتون **
    وقتی آن شب از سر کار بهخانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم،باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم وناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.
     به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند
    NOBODY IS PERFECTهیچ کس کامل نیستاینگونه نگاه کنيد..
    مرد را به عقلش نه به ثروتش
    .زن را به وفايش نه به جمالش.دوست را به محبتش نه به کلامش.عاشق را به صبرش نه به ادعايش.مال را به برکتش نه به مقدارش.خانه را به آرامشش نه به اندازه اش.اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش.غذا را به کيفيتش نه به کميتش.درس را به استادش نه به سختیش.دانشمند را به علمش نه به مدرکش.مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش.نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش.شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش.دل را به پاکیش نه به صاحبش.جسم را به سلامتش نه به لاغریش.سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش..
    یک عکس جالب....به ادامه ی مطلب کلیک کن... و صبر کن
    تا کامل باز بشه
    - داوینچی همزمان با یک دست می نوشت و با یک دست نقاشی می کرد ! 2- هیتلر از مکان های بسته وحشت داشت ! 3- مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند ! 4- هر انسان تا 8 دقیقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است ! 5- اغلب مارها 6 ردیف دندان دارند ! 6- وقتی به خورشید نگاه می کنید 8 دقیقه قبل از آن را مشاهده می کنید ! 7- قلب میگو در سر آن واقع است ! 8- ظروف پلاستیکی تقریبا 50 هزار سال در برابر تجزیه مقاومند ! 9- حدود 250 نفر از محققان ناسا ایرانی هستند و رئیس کامپیوتر ناسا یک ایرانی است ! 10- دانشمندان دریافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خمیازه می کشند ! 11- حس بویایی مورچه با سگ برابری می کند ! 12- آیا می دانستید تصمیم بر این بود که کوکا کولا به عنوان دارو استفاده شود ! 13- با 30 گرم طلا می توان نخی به طول 81 کیلومتر درست کرد ! 14- فنلاند از 170 هزار و 585 جزیره تشکیل شده است ! 15- زمین در آغاز پیدایش 2000 بار بزرگتر از حجم کنونی اش بود ! 16- در زبان عربی برای کلمه شمشیر 850 واژه مختلف وجود دارد ! 17- گرانترین کفش دنیا 1 میلیارد و 700 میلیون تومان است ! 18-برای تخمین زدن حشره های روی زمین کافیست به ازای هر انسان 200 میلیون حشره ریز و درشت در نظر بگیریم ! 19- کوسه با شنیدن ضربان قلب طعمه خود آن را پیدا می کند ! 20- فیل تنها حیوانی است که نمی تواند بپرد ! 21- قلب وال در هر دقیقه فقط 9 بار می زند ! 22- ایرانیان در انگلیس ثروتمندترین قشر هستند حتی ثروتمندتر از ملکه الیزابت ! 23- در سال 1380 تعداد گوسفندان زلاندنو 44 میلیون راس اعلام شد در حالی که جمعیت این کشور 4 میلیون نفر بود ! 24- قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است ! 25- جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند ! 26- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون می بینید ! 27- 90% سم مار از پروتئین تشکیل شده است ! 28- چشم انسان معادل یک دوربین 135 مگا پیکسل عمل می کند ! 29- آب دریا بهترین ماسک صورت است ! 30- سرعت عطسه یک انسان برابر است با 160 کیلومتر در ساعت
    بهترین بخشش آن است که ، منتظر تشکر نباشی .بهترین عادت آن است که ، همیشه در سلام ، پیش دستی کنی .بهترین خصلت آن است که ، هیچ کس را نرنجانی .بهترین خداحافظی آن است که ، حتما سلامی در پی داشته باشد .بهترین قدردانی آن است که ، در عمل باشد نه بر زبان . بهترین عشق آن است که ، دو طرفه باشد .بهترین شغل آن است که ، از انجامش لذت ببری .بهترین غذا آن است که ، با دل خوش خورده شود . بهترین پول آن است که ، از راه حلال و با اتکا به خود به دست آورده باشی .بهترین پدر و همسر آن است که ، خانواده در کنارش احساس امنیت و شادی کنند . بهترین مادر و همسر آن است که ، تنها بتوانی چند ساعت نبود او را در خانه تحمل کنی نه بیشتر .بهترین فرزند آن است که ، به او افتخار کنی .بهترین دوست آن است که ، با او راحت باشی و هر لحظه که بخواهی ، بتوانی حرف دلت را به او بزنی .بهترین ترانه و آهنگ آن است که ، تو را به یاد خاطره ای خوش بیندازد .بهترین مسافرت آن است که ، همیشه آرزوی تکرارش را داشته باشی .بهترین خانه آن است که ، همیشه از آن صدای خنده و شادی بشنوی .بهترین احساس آن است که ، شادی را در زیر پوستت حس کنی .بهترین انگیزه آن است که ، تو را به تحرک و تلاش بیشتر وادارد .بهترین هدف آن است که ، قابل دسترسی باشد .بهترین هدیه آن است که ، بدون توجه به ارزش آن و با عشق خالص اهدا شود .بهترین حادثه آن است که ، زندگی تو را متحول سازد .بهترین خاطره آن است که ، تنها با فکر کردن به آن در عین افسردگی تو را شاد و سرحال سازد .بهترین منظره آن است که ، صورتی را با اشک شوق ببینی .وبالاخره بهترین انسان آن است که ، به مصلحت خدا معتقد باشد و بداند آن چهبر او پیش آمده یا پیش خواهد آمد به صلاح اوست و این را فقط خدا می داند وبس ...
    ...به سلامتی ...
     به سلامتی لرزش دست های پیر پدر
    به سلامتی سرنوشت! که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت
    به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست
    به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه
    به سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه
    به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست
    به سلامتی مادر که وقتی غذا سر سفره کم میاد کسی که اون غذا رو دوست نداره مادره
    به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره ...
    به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها ومشکلات به جای اینکه ترکمون کنن
    درکمون می کنن ...
    به سلامتی اونایی که درددل همه رو گوش میدن اما معلوم نیست خودشون کجا درددل میکنن...
    به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دائمیه ...!!!
    به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که
     بزرگتر ها کوچک شوند؛ کوچکتر ها هرگز بزرگ نمی شوند ...
     به سلامتی کسی که دید بغل دستیش تو تاکسی پول نداره به راننده گفت : پول خورد 
    ندارم مال همه رو حساب کن ...
    به سلامتی بیل !!! که هر چی بره تو خاک ، براق تر میشه ...
    به سلامتی سیم خاردار !!؟؟ که پشت و رو نداره ...
    به سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برف و بارون میمونن زنگ میزنن ولی 
    همدیگه رو ول نمیکنن ...
    به سلامتی اون کسی که وقتی بردم گفت : اون رفیق منه 
    وقتی باختم گفت : من رفیقتم ...
    به سلامتی کسی که وقتی بهش زنگ میزنی  خوابه ولی واسه اینکه دلت رو نشکنه 
    میگن
    به سلامتی اون بچه ای که شیمی درمانی کرده ، همه ی موهاش ریخته 
    به باباش میگه : بابا من الان شدم مثل رونالدو و روبرتو کارلوس ؟؟؟؟؟؟
    باباش میگه : قربونت برم از همه اونا خوش تیپ تری ...
    به سلامتی رفیق خوبی که مثل خط سفید وسط جاده است
    تکه تکه میشه ...
    ولی بازم پا به پات میاد ...
    به سلامتی باغچه ای که خاکش منم گلش تویی خارش هرچی نامرده  ...
    به سلامتی اونی که میدونه ولی همیشه ساکت می مونه ...
    به سلامتی مگس که یادمون داد زیاد که دور کسی بگردی اخرش میزنه تو سرت ...
    به سلامتی اونایی که هم دل دارن و هم معرفت اما کسی رو ندارن !...به سلامتی هر کی‌ درد داره و هر چی‌ درد داره !و بیشتر به سلامتیه اونایی که دردشون دوا نداره ، غم و غصشون شفا نداره !...به سلامتیه خونمون ایران ، که هیچ جا خونه خود آدم نمیشه …...به سلامتی اونی که سیگار نمیکشه چون یه عمره داره از زندگی میکشه !...به سلامتیه مورچه ها که هرچی پیدا کنن رفیقاشونو خبر میکنن !.
    .
    .
    به سلامتیه کسایی که برای داشتنشون لازم نیست با سیاست باشی و نقش بازی کنی …همین که یک رنگ باشی کافیه !....سلامتیه اونی که فکر میکنیم تونستیم فراموشش کنیم اما وقتی شب خوابشو میبینیم کل روز رو پَکریم !...به سلامتی پشه که تو اوج تنهایی ، وقتی که میبینی دیگه هیچکس نیس،میاد زیر گوشت ویز ویز میکنه میگه غمت نباشه من هستم !...به سلامتیِ اونی که نه میتونیم ببینیمش و نه صداش رو بشنویم ولی بدجوری دلتنگشیم …...به سلامتی اون نبودن هایی که هیچ بودنی جبرانشون نمی کنه …...سلامتیه کسایی که آرامش دیگران براشون مهم تر از برطرف کردن تنهایی خودشونهو دلی رو برای خوش گذرانیشون به بازی نمی گیرن...سلامتیه اونایی که دهنشون پر حرفه ولی اونقد مؤدبن که با دهن پر حرف نمیزنن و فقط سکوت می کنن
    .
    .
    .
    .
    به سلامتی حرفایی که بک اسپیس پاکشون میکنه …
    ...به سلامتی اونایی که خیلی تنهان ؛ نه که نمیتونن با کسی باشن ، فقط دلشون نمیخواد با هرکسی باشن …...به سلامتی قلبی که “شکست” اما لبه هاش “تیز” نشد !...به سلامتی کولر که خودشو گرم میکنه که مارو خنک کنه …...سلامتی نسلی که می دانست پلنگ صورتی صورتی ست اما خاکستری تماشایش می کرد !...به سلامتی کسی که دوسش داری و پیشت نیست اما یه یادگار ازش داری که وقتی نیگاش میکنی ،بوش میکنی و حس میکنی کنارته …سلامتی اونی که با خاطراتشم خوشی !..
    .
    سلامتی دلامون که دلتنگ کسایی میشن که اصلا نمیدونن دل چیه ….
    .
    .
    بچه که بودم بعضی وقتا یواشکی بابامو نگاه میکردم که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته شده بود …من تعجب میکردم چون ما که هم جارو داریم هم جارو برقی !!!چند روز پیش که حسابی داشتم با خودم فکر میکردم که چه جوری مشکلاتم رو حلکنم یهو به خودم اومدم دیدم که یک عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمعکردم …به سلامتیه همه باباهای باصفا و زحمتکش …..به سلامتی بعضی آدما که شبیه مزه ی ساندویچ کالباس های قدیمی هستن که تو سینما قبل رفتن تو سالن یا از بوفه ی مدرسه می خریدیم …نه تکرار میشن و نه فراموش !!!..به سلامتی اونایی که روز قیامت فقط زمین ازشون شاکیه اونم بخاطر سنگینی معرفتشون !..به سلامتی کسایی که زنده ان ولی نفس نمیکشن …..به سلامتی جوجه رنگی ها که وقتی‌ بزرگ میشن همشون ۱ رنگ میشن !..سلامتی دهه شصتی هایی که به عشق دوچرخه و سگا و میکرو معدلشون بالا شد ولی براشون نخریدن
    دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم.... کوروش گفت:لیاقت شما برادرم استکه از من زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک برگشت و دید کسی‌ نیست.کوروش گفت:تو عاشقم نیستی اگر عاشقم بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی
    آینده کتابیست که امروز مینویسی! چیزی بنویس که در آینده از خواندن آن لذت ببری ..
    اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان باش.
    اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف باش.
    نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیــا ببخش حتی اگر کافی نباشد و در نهایت میبینی .
    هر آنچه که هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم
    روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون ،بدوناين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و دادزد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من کهعاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي
    در دشمني راهي براي خيانت نيست اما در دوستي
    هميشه در خيانت باز است.
     
    هيچ مردي زن را نمي فهمد.هيچ زني
    مرد را نمي فهمد.زيبايي با هم
    بودنشان همين است.
    یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .
    دنیا مثل ۱ دوربین عکاسی پس همیشه میخندم
    با کسی که دوستش دارید…فیلم نبینید..نخوابید..آهنگ گوش ندهید..کتاب نخوانید.. و کلا خاطره نسازید !!!…وقت نبودنش می فهمید که چه میگویم..
    اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری
    می دونی قشنگیه زندگی چیه ؟ این که تو بی خبر باشی و یکی به خاطر تو با خدا راز و نیاز کنه..
    سه چیز بر نمی گردد
    1- عمری که گذشت
    2- سنگی که پرت شد
    3- حرفی که گفته شد
    کسی به خدا گفت:اگر سرنوشت مرا تو نوشتى، پس چرا آرزو کنم؟خدا گفت:شاید نوشته باشم هر چه آرزو کند!!!
    - بيهوده متاز که مقصد خاک است
    - هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن- نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است- تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد- مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀ‌خود ، قلبي كودكانه داشته باشد- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است- هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد
    بقیه در ادامه ی مطلب
    یه مطلب خیلی جالب ... برای دیدنش به ادامه ی مطلب کلیک کنید.نمونه هایی از خطای دید را خواهید دید..
    به نقطه مشکی وسط نگاه و سر خود را به جلو و عقب حرکت دهید. حرکت دو دایره را می بینید!!!؟
    دکترها معتقدند که اگر بتوانید ظرف ۳ ثانیه صورت مردی را در میان دانه هایقهوه در عکس زیر پیدا کنید، نیم کره راست مغز شما، بهتر از افراد دیگرپرورش یافته است. اگر بین ۳ ثانیه تا یک دقیقه طول بکشد، نیم کره راست مغزشما به صورت عادی پرورش یافته است. اگر بین یک دقیقه تا سه دقیقه طول بکشد،یعنی سمت راست مغز شما کند عمل میکند و باید پروتئین بیشتری مصرف کنید.اگر هم بعد از سه دقیقه هنوز نتوانستید آنرا پیدا کنید، پیشنهاد میشودبیشتر به دنبال انجام اینگونه تست ها باشید تا آن بخش از مغزتان قوی تربشودا
    اگر نتوانستید صورت را پیدا کنید و فکر می کنید این تصویر سرکاری است لطفا برید پایین :
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    بقیه در ادامه ی مطلب
    اینجا ایران است :
    هوا آلوده است.....مدرسه تعطیله
    جشنه.....مدرسه تعطیله
    عزاست.....مدرسه تعطیله
    هوا گرمه.....مدرسه تعطیله
    هوا سرده....مدرسه تعطیله
    یک هفته مونده به عید....مدرسه تعطیله
    پس از سیزده بدر یک هفته ......  مدرسه تعطیله
    اجلاس بین المللی داریم....مدرسه تعطیله
     و این لیست ها همینطور ادامه میابد
    و اما ژاپن بعد از سونامی ...
  • <b> tag

    آخرين مطالب
    لینک دوستان
    لینک های ویژه
    پيوندهای روزانه
    مراقب بعضی یکها باشیم
    عکس های بدون شرح
    زیبایی زندگی
    پند لقمان حکیم
    مادر و پدر
    حتما بخونید(از ما گفتن)
    دانسته هایی در مورد بدن خودمان و عجایب
    بهترینها
    ...به سلامتی...
    بدون شرح
    بدونشرح ها
    پـَـــ نــه پـَــ های کاملا جدید
    خطای دید
    .:
    themzha:.
    درباره وبلاگ
    برچسب‌ها وب
    آرشيو مطالب
    امکانات وب
  • Images without Alt Tag

    http://www.blogfa.com/ads/banner2/5319682946877.gif
    http://www.themzha.com/theme/80/blank.gif
    http://s1.picofile.com/file/7487438381/shosholat.jpg
    http://uploadkon.ir/uploads/1354000911538300_large.jpg
    http://s3.picofile.com/file/7455587846/tarahaan_ir.gif
    http://uploadtak.com/images/o6938_0.jpg
    http://uploadtak.com/images/j42_0.jpg
    http://uploadtak.com/images/q8823_0.jpg
    http://uploadtak.com/images/o775_fu2249.jpg
    http://uploadtak.com/images/w9255_fu2253.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/d5783_fu2255.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/h527_fu2258.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/r6656_fu2263.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/b3437_fu2264.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/c1753_fu2262.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/s6433_fu2265.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/f72_fu2266.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/r482_fu2267.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/q2433_fu2269.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/m4519_1352367070357452_lar.jpg
    http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up10/88804843643819912901.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/m5252_1353580072726840_lar.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/o5839_1353569783142526_thu.jpg
    http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up10/06085807112113176717.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/t886_1353569633493254_thu.jpg
    http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up10/70603556522383669803.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/2779_1353569499268237_thu.jpg
    http://www.shiaupload.ir/images/27480074011487086147.jpg
    http://up.asiafun.ir/Video/%DA%A9%D8%AF%D9%88%D9%85_%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%87%D8%9F.gif
    http://8pic.ir/images/wvwkpbp69o1240yn4nxy.gif
    http://www.uploadtak.com/images/o176_1354870258216041_lar.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/k8482_1352367070357452_lar.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/p257_716afbe8462f6b751b33.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/7467_1350641679393841_thu.jpg
    http://www.uploadtak.com/images/r265_1350838449115574_lar.jpg
    http://upload.tehran98.com/img1/muvi5i19vo8tc5hshecf.jpg
    http://upload.tehran98.com/img1/cpl37yyl0j31umqgtzn.jpg
    http://img4up.com/up2/59417032285524556390.jpg
    http://img4up.com/up2/66027691516137135344.gif
    http://img4up.com/up2/96444163472751882999.jpg
    http://img4up.com/up2/77999451262520457373.jpg
    http://img4up.com/up2/91021827505314933422.gif
    http://img4up.com/up2/23689713055111005208.jpg
    http://img4up.com/up2/72979122022122266911.jpg
    http://img4up.com/up2/75025705215754402027.jpg
    http://img4up.com/up2/54554605221883420683.jpg
    http://img4up.com/up2/73412337365448282513.jpg
    http://img4up.com/up2/64302782687929866556.jpg
    http://img4up.com/up2/61669164563974190607.jpg
    http://img4up.com/up2/83011553821383815791.jpg
    http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/yahoo/12.gif
    http://img4up.com/up2/31985328723153840041.jpg
    http://img4up.com/up2/00210499114315402271.jpg
    http://img4up.com/up2/28642984919973045353.gif
    http://img4up.com/up2/27513534752448136039.jpg
    http://img4up.com/up2/49194129673565096019.jpg
    http://img4up.com/up2/77379594403405849376.jpg
    http://img4up.com/up2/84784308207264167032.jpg
    http://img4up.com/up2/09436024264803801859.jpg
    http://img4up.com/up2/14496076507912770821.jpg
    http://img4up.com/up2/71102200037167236614.jpg
    http://img4up.com/up2/43231097682165737308.gif
    http://img4up.com/up2/56018390994779958871.jpg
    http://img4up.com/up2/88009734051375542766.jpg
    http://img4up.com/up2/11056920970707896657.jpg
    http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up5/04021790000581082524.jpg
    http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up5/15232196248803167920.jpg
    http://img4up.com/up2/62962879908922563317.jpg
    http://img4up.com/up2/45647891039648630853.jpg
    http://img4up.com/up2/24595039711057263208.jpg
    http://img4up.com/up2/20786833442173596529.jpeg
    http://img4up.com/up2/33811419181994061195.jpg
    http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up3/90662697200025295703.jpg
    http://img4up.com/up2/67604897865165949047.jpg
    http://img4up.com/up2/66316086782614305042.jpg
    http://img4up.com/up2/53075241786320830604.jpg
    http://img4up.com/up2/24740827437897728430.jpg
    http://img4up.com/up2/49625769636406003035.jpg
    http://img4up.com/up2/98463064738237552953.jpg
    http://img4up.com/up2/11638244585623579974.jpg
    http://img4up.com/up2/14334236752650182424.jpg
    http://img4up.com/up2/53117610086670399211.jpg
    http://img4up.com/up2/66151583045913864000.jpg
    http://img4up.com/up2/99089833335152087622.jpg
    http://img4up.com/up2/02394720897425004328.jpg
    http://img4up.com/up2/42547339343792305466.jpg
    http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/19873582805283696543.gif
    http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up5/12123544301505526169.jpg
    http://img4up.com/up2/07276592184325296945.jpg
    http://img4up.com/up2/54189836708585708520.jpg
    http://img4up.com/up2/71211663674665475307.jpg
    http://abctools.ir/App_Themes/Default/img/1.gif
  • Traffic

    This report show rough estimate of nargooloo.blogfa.com's popularity
    See the traffic for sputnik20.deviantart.com
  • HTTP Header Analysis

    HTTP/1.1 200 OK
    Transfer-Encoding: chunked
    Content-Type: text/html; charset=utf-8
    Content-Encoding: gzip
    Vary: Accept-Encoding
    Server: Microsoft-IIS/7.5
    X-Powered-By: ASP.NET
    Date: Fri, 18 Apr 2014 15:43:00 GMT
  • Dns Recode

    HostTypeTarget / IP(ipv6)TTLOther
    nargooloo.blogfa.comA38.74.1.501798class:IN
  • Whois